¤ نوشته شده در ساعت ۱:٢٠ ب.ظ توسط banafsheh
لحظههاي تلخ غربت
هفتههاي بي مروت، تو نبودي كه ببيني، شب تاره انتظارو
...
خوش به حال مجنون
خوش به حال مجنون چون حداقل يه بيابون داشت كه آزادانه توش هوار بزنه
آزادانه عشقشو فرياد بزنه
مجنون يه ليلي داشت و غم نرسيدن به ليلي،
ما چي؟؟
هم ليلي داريم، هم غم فراقشو، و هم يه عالمه درد ديگه
از بيابون هم خبري نيست كه وقتي دلت بگيره سر به بيابون بزني
اينجا
تو اين زمانه
اگر دلت بگيره از فرياد خبري نيست
خسته شدم بس كه فريادم رو تو نطفه خفه كردم
خسته شدم بس كه سر در بالشم فرود بردم و فرياد بي صدا برآوردم
اينجا تنها كاري كه ميتوني بكني اينه كه بغضتو بخوري
و تنها مكان فرو ريختن اشكات شكم خرسكيه كه شبا براي فرار از تنهايي بغلش ميكني
لبخند رو لبات رو هم فراموش نكني!!!
مبادا كسي ناراحت بشه كه...
نه اينكه از غم تو ناراحت بشه...نه،
از اينكه حوصله نداره با دلت همراهي كنه
وقت نداره كه بخواد با تو كمي ياري كنه
خلاصه كه مجنون خوشبخت بود و خودش خبر نداشت
اگر تو عصر ما بود
اگر تو عصري زندگي ميكرد كه حتي فريادشو بايد تو خودش خفه ميكرد
اونوقت ميفهميد كه حداقل از ما خوشبختتره
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۳
يك دوست بهم گفت به آنچه كه دارم قانع باشم!!!
قبول دارم
قانع هستم
به تمام دردهايي كه دارم
به تمام هق هقهاي تلخ تنهايي
به تمام حسرتهاي موجود در دلم
به تمام حرفهاي فروخوردهام
به تمام فريادهاي در گلو خفه شدهام
به تمام دقايقي كه زجر كشيدم و بين جنون و عقل دست و پا زدم
به تمام كابوسهاي شبانه
به تمام ضجههاي دلتنگي
به تمام .....
آره من به تمام اينها قانعم
قانعم چون تو اينطور ميخواي
پس من قانعم به تمام با تو نبودنها
.........
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٧ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸۳
با مركب قرمز مینويسم تا هميشه يادم باشه كه تو اين لحظات آتشی به سرخی همين رنگ در وجودم میجوشيد
با مركب قرمز مینويسم تا هفته بعد هم، زمانی كه خوشحالم يادم بيفته گاهی انسان چقدر ضعيف و چقدر درماندهست
يادم باشه كه گاهی تا سر حد جنون میرم و بر میگردم
يادم باشه كه هميشه لحظات خوشی زود تموم میشه
يادم باشه كه درد من پايان نداره
يادم باشه كه انسان يعنی نسيان و نسيان يعنی فراموشی
يادم باشه كه من هم يه روز مثل همه چيز و همه كس فراموش میشم
يادم باشه كه حتی خوبيهايی كه میگن آدم رو در ياد ديگران هميشه زنده نگه میداره هم يه روز میميره
يادم باشه كه حتی خوبيها هم تمومی داره، تاريخ مصرف داره، پايان داره، مرگ داره
يادم باشه كه شبهای مهتابی هميشه پايدار نيستند
پاييز و زمستان هميشه آسمون بدونه مهتابه
هميشه هوا سرده
هميشه شبهات تاريكه
يادم باشه دنيا همه چيزش فانيه
همه چيزش حتی خداش
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط banafsheh دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۳
نفسهايم بوی تو را گرفتهاند نازنين
بس که تو را به نام خواندهام
بس که تو را در وجود خود کاويدهام
و بس که در دل شبهای بیستارهام نام تو را فرياد کردهام
هيچ طنين صدای مرا شنيدهای ؟
طنين فريادهایی که در دل شب تو را میخواند؟
طنين گامهايی که به سوی تو میآيند چه؟
يا شنيدهای و باور نکردهای
باور نکردهای دمی که با بوی تو برخاست
بی بوی تو بازدمی نخواهد داشت.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٧ ب.ظ توسط banafsheh چهارشنبه ٤ آذر ،۱۳۸۳
آيا چه كس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس میكند؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٥ ب.ظ توسط banafsheh شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸۳
از واژهای برايت میگويم كه تنها سه حرف دارد
سه حرف است ولی عظمتی شگرف دارد
واژهای كه بارها و بارها آن را تجربه كردهای
اما هر بار برايت تازگی دارد
هر بار به گونهای نو بر تو نازل شده
میدانی ديرزمانيست كه با اين واژه مانوس شدهام
دير زمانيست كه احساس چون خون در رگانم جاريست
نمیدانم
گاهی میانديشم شايد برابری حروف اين دو واژه تصادفی نباشد
خون و درد
هر دو در رگانم موج میزند
اما....
نمیدانم....به راستی چگونه ؟
قبلم برای ادامه محتاج يكی است و
ديگری گويی هر لحظه میخواهد آنرا باز ايستاند
میداني، برايم عجيب است
چگونه ؟ چطور؟
اين سه حرف ناچيز
كه هميشه معنايش برايم عمقی فراتر از اعماق تمام اقيانوسهای كره خاكی داشته
در وجود متزلزل من گنجانده شده
و من هنوز ماندهام
ايستادهام
زندهام
گاهی دلم برای جسم صنوبری درون سينهام میسوزد
چگونه با هجوم موجهای وحشی اقيانوس درد مبارزه میكند
مگر نه اينكه میگويند :
قلب هر كس به اندازه دست مشت شده اوست...
پس چگونه میتوان اقيانوسی را در يك مشت گنجاند
اين است كه میگويم
درد را عظمتی است شگرف
و دل را عظمتی شگرفتر.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٥٧ ب.ظ توسط banafsheh شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳
شبي آمدي و گفتي كه ميماني
گفتي كه ميماني براي دل خستهام
براي دلتنگيهايم
براي خستگيهايم
آمدي و گفتي كه ميخواهي پروازم دهي
رو به افق
رو به رهايي
گفتي باليدنم را ميخواهي
گفتي پر پروازت ميدهم
پرواز كن
اوج بـگيــر
خواستي كه هم پروازت باشم
نه به زبان
كه به دل خواستي
و من اينرا از آواي چشمانت شنيدم
ماندم
ماندم و خواستم كه پرواز را بياموزم
با تو بياموزم
و آموختم
اما هماره هراسي با من بود
هراسي كه جانم را ميكاهيد
مبادا
مبادا بالهاي نورستهام
ياراي اوج گرفتن
ياراي هم سطح شدن با پروازت را نداشته باشد
اي واي
كه اين دلهره مرا ميميراند
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۱۳ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
ما نشناخته به هم پيوستيم و چون شناختيم پيوند را گسستيم
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠٥ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
دور نيست روزی كه شاخههای خشكيدهام
سبز شوند
اينرا به اعتماد خورشيدی كه در وجود توست میگويم
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۳ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
فرزانگی در چشم ما كمال صداقت نيست
ديوانه باش تا باورت كنم
همين
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٠۱ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
خداوندا تو میدانی
كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجی میكشد آنكس
كه انسان است و از احساس سرشار است
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ توسط banafsheh سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۳
وقتی جهان از ريشه جهنم
و آدم از عدم
و سعی از ريشههای ياس میآيد
وقتی كه يك تفاوت ساده
در حرف
كفتار را به كفتر
تبديل میكند
بايد به بیتفاوتی واژهها
و واژههای بیطرفی
مثل نان
دل بست
نان را از هر طرف بخوانی
نان است
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٥ ب.ظ توسط banafsheh دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
رنج ، تفاوت ميان آن چيزی است كه وجود دارد
و
آن چيزی كه تو میخواهی وجود داشته باشد
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط banafsheh دوشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۳
دوستت دارم
باور كن
نه به خاطر تو ... به خاطر شخصيتی كه به هنگام با تو بودن پيدا میكنم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:۳٦ ب.ظ توسط banafsheh
