هديه آفتاب


 

 

 

 

گاه می‌انديشم به راستی سهم من از اين زندگانی چيست

تو می‌تونی بهم بگي؟؟

 

گاهی می‌انديشم كه تمام سهم من شايد اين تنهايی طلسم شده باشد

دردهای التيام نيافته

فريادهايی كه گويی هيچ گاه به گوش خدا نمی‌رسد

يا نمی‌دانم شايد خدا ديگر گوشی برای شنيدن نداشته باشد

تمام سهم من شايد غم‌های پايدار من در زندگی باشه

و شاديهايی كه آنچنان كوتاهند كه حتی نمی‌توان سهم كوچكی از آنها را برای رزوهای درد و رنج ذخيره نمود

شاديهايی كه حتی به حقيقی بودنشان اعتمادی ندارم

 

 

 

سهم من چيست؟؟؟

 

به دوش كشيدن حسرت‌‌هايی كه عمری با منند؟

حسرت بوسه‌ای كه يك پدر بر گونه كودكش می‌نوازد؟

حسرت آغوشی كه هميشه دلم می‌خواست تكيه گاهم باشه؟

اما هميشه دور از من بود و فارغ از من

 

 

سهم من چيست؟

 

عشق نيمه كاره، عشقی كه هيچ وقت مال من نبوده

هيچ وقت منو نديده

هيچ وقت حر منو نفهميده

يعنی نشنيده كه بخواد بفهمه

يعنی وقت نداشته كه بشنوه

 

خدايا از تو می‌پرسم... از تويی كه منو آفريدی

خدايا به راستی سهم من از اين هستی چيست؟

گفتی بهت زندگی بخشيدم

گفتی هر چی می‌خوام به من بگو

گفتی درد دلتو به من بگو كه من درمانم

گفتی كه اول و آخر منم كه باهاتم و تكيه‌گاهت

گفتی و گفتي...

 

 

 

كجايی پس؟؟

 

كجايی كه فريادهای بی صدامو بشنوي؟

مگر نه اينكه تو آوای درون را هم می‌شنوي؟

كجايی كه ضجه‌هامو بشنوي؟

مگر نه اينكه تو ناظر همه چيز هستي؟

پس كوشي؟ پس كجايي؟

 

 

حالا كه بيش از هر زمان ديگری دارم نامت را فرياد می‌زنم

كجايي

آْيا به راستی می‌شنوی نوايم را

آيا به راستی می‌بينی اشكهايم را

نه گمانم نيست

تو فقط مرا دلخوش كرده‌اي

تو فقط مرا به بازی گرفته‌ای

 

پس كجاست اون تكيه‌گاهی كه هميشه وعده‌اش را بهم می‌دادی

پس كو اون دست ياری كه می‌خواستی به سويم دراز كني

پس چی شد درمان دردهايی كه آفريننده آنها نيز تويی

 

پس كجايي؟؟

نيستي

به بودنت دلخوشم نكن

تو هم مرا فريفتی

نيستي، حقيقتا نيستی

فقط گوش خلق را از نامت پر كرده‌ای

هيچ وقت حضور نداری

هيچ وقت

 

اگر تنها اندكی بودی اين همه درد

اين همه دشمنی

اين همه غم

اين همه رنج

اين همه ....

 

بارها و بارها بهت تكيه‌ كردم

اما هر بار زيركانه جا خالی كردی

هر بار گفتی كه صلاحت نيست

هر بار گفتی كه حقت نيست

نه، ديگه به بودنت دلخوشم نكن

ديگه نگو منو دوست داری

ديگه نگو من هميشه يارتم

 

 

نه،

به خدا نيستی

خدا نيستی اگر از جهنمی كه برايم آفريدی

رهاييم نبخشی

ديگر خدايم نيستی

 

 

 

 

 

 

 


banafsheh

 

 

 

لحظه‌هاي تلخ غربت

هفته‌هاي بي مروت، تو نبودي كه ببيني، شب تاره انتظارو

...

 

خوش به حال مجنون

خوش به حال مجنون چون حداقل يه بيابون داشت كه آزادانه توش هوار بزنه

آزادانه عشقشو فرياد بزنه

مجنون يه ليلي داشت و غم نرسيدن به ليلي،

ما چي؟؟

 

هم ليلي داريم، هم غم فراقشو، و هم يه عالمه درد ديگه

از بيابون هم خبري نيست كه وقتي دلت بگيره سر به بيابون بزني

 

اينجا

تو اين زمانه

اگر دلت بگيره از فرياد خبري نيست

خسته شدم بس كه فريادم رو تو نطفه خفه كردم

خسته شدم بس كه سر در بالشم فرود بردم و فرياد بي صدا برآوردم

اينجا تنها كاري كه مي‌توني بكني اينه كه بغضتو بخوري

و تنها مكان فرو ريختن اشكات شكم خرسكيه كه شبا براي فرار از تنهايي بغلش مي‌كني

 

لبخند رو لبات رو هم فراموش نكني!!!

مبادا كسي ناراحت بشه كه...

نه اينكه از غم تو ناراحت بشه...نه،

از اينكه حوصله نداره با دلت همراهي كنه

وقت نداره كه بخواد با تو كمي ياري كنه

 

خلاصه كه مجنون خوشبخت بود و خودش خبر نداشت

اگر تو عصر ما بود

اگر تو عصري زندگي مي‌كرد كه حتي فريادشو بايد تو خودش خفه مي‌كرد

اونوقت مي‌فهميد كه حداقل از ما خوشبخت‌تره

 

 

 


banafsheh

 

 

يك دوست بهم گفت به آنچه كه دارم قانع باشم!!!

قبول دارم

قانع هستم

به تمام دردهايي كه دارم

به تمام هق هق‌هاي تلخ تنهايي

به تمام حسرتهاي موجود در دلم

به تمام حرفهاي فروخورده‌ام

به تمام فريادهاي در گلو خفه شده‌ام

به تمام دقايقي كه زجر كشيدم و بين جنون و عقل دست و پا زدم

به تمام كابوسهاي شبانه

به تمام ضجه‌هاي دلتنگي

به تمام .....

آره من به تمام اينها قانعم

قانعم چون تو اينطور مي‌خواي

پس من قانعم به تمام با تو نبودنها

.........

 

 

 


banafsheh

 

 

 

با مركب قرمز می‌نويسم تا هميشه يادم باشه كه تو اين لحظات آتشی به سرخی همين رنگ در وجودم می‌جوشيد

با مركب قرمز می‌نويسم تا هفته بعد هم، زمانی كه خوشحالم يادم بيفته گاهی انسان چقدر ضعيف و چقدر درمانده‌ست

يادم باشه كه گاهی تا سر حد جنون می‌رم و بر می‌گردم

يادم باشه كه هميشه لحظات خوشی زود تموم می‌شه

يادم باشه كه درد من پايان نداره

يادم باشه كه انسان يعنی نسيان و نسيان يعنی فراموشی

يادم باشه كه من هم يه روز مثل همه چيز و همه كس فراموش می‌شم

يادم باشه كه حتی خوبيهايی كه می‌گن آدم رو در ياد ديگران هميشه زنده نگه می‌داره هم يه روز می‌ميره

يادم باشه كه حتی خوبيها هم تمومی داره، تاريخ مصرف داره، پايان داره، مرگ داره

 

يادم باشه كه شبهای مهتابی هميشه پايدار نيستند

پاييز و زمستان هميشه آسمون بدونه مهتابه

هميشه هوا سرده

هميشه شبهات تاريكه

 

يادم باشه دنيا همه چيزش فانيه

همه چيزش حتی خداش

 

 


banafsheh

 

نفسهايم بوی تو را گرفته‌اند نازنين

بس که تو را به نام خوانده‌ام

بس که تو را در وجود خود کاويده‌ام

و بس که در دل شبهای بی‌ستاره‌ام نام تو را فرياد کرده‌ام

هيچ طنين صدای مرا شنيده‌ای ؟ 

طنين فريادهایی که در دل شب تو را می‌خواند؟

طنين گامهايی که به سوی تو می‌آيند چه؟

يا شنيده‌ای و باور نکرده‌ای

باور نکرده‌ای دمی که با بوی تو برخاست

بی بوی تو بازدمی نخواهد داشت.

 


banafsheh

 

آيا چه كس تو را

از مهربان شدن با من

مايوس می‌كند؟


banafsheh

 

از واژه‌ای برايت می‌گويم كه تنها سه حرف دارد

سه حرف است ولی عظمتی شگرف دارد

واژه‌ای كه بارها و بارها آن را تجربه كرده‌ای

اما هر بار برايت تازگی دارد

هر بار به گونه‌ای نو بر تو نازل شده

می‌دانی ديرزمانيست كه با اين واژه مانوس شده‌ام

دير زمانيست كه احساس چون خون در رگانم جاريست

نمی‌دانم

گاهی می‌انديشم شايد برابری حروف اين دو واژه تصادفی نباشد

خون و درد

هر دو در رگانم موج می‌زند

اما....

نمی‌دانم‌....به راستی چگونه ؟

قبلم برای ادامه محتاج يكی است و

ديگری گويی‌ هر لحظه می‌خواهد آنرا باز ايستاند

می‌داني، برايم عجيب است

چگونه ؟ چطور؟

اين سه حرف ناچيز

كه هميشه معنايش برايم عمقی فراتر از اعماق تمام اقيانوسهای كره خاكی داشته

در وجود متزلزل من  گنجانده شده

و من هنوز مانده‌ام

                       ايستاده‌ام

                                   زنده‌ام

گاهی دلم برای جسم صنوبری درون سينه‌ام می‌سوزد

چگونه با هجوم موجهای وحشی اقيانوس درد مبارزه می‌كند

مگر نه اينكه می‌گويند :

قلب هر كس به اندازه دست مشت شده اوست...

پس چگونه می‌توان اقيانوسی را در يك مشت گنجاند

اين است كه می‌گويم

درد را عظمتی است شگرف

و دل را عظمتی شگرف‌تر.

 


banafsheh

 

شبي آمدي و گفتي كه مي‌ماني

گفتي كه مي‌ماني براي دل خسته‌ام

براي دلتنگيهايم

براي خستگيهايم

آمدي و گفتي كه مي‌خواهي پروازم دهي

رو به افق

رو به رهايي

گفتي باليدنم را مي‌خواهي

گفتي پر پروازت مي‌دهم

پرواز كن

اوج بـگيــر

خواستي كه هم پروازت باشم

نه به زبان

كه به دل خواستي

و من اينرا از آواي چشمانت شنيدم

ماندم

ماندم و خواستم كه پرواز را بياموزم

                           با تو بياموزم

و آموختم

اما هماره هراسي با من بود

هراسي كه جانم را مي‌كاهيد

مبادا

مبادا بالهاي نورسته‌ام

ياراي اوج گرفتن

ياراي هم سطح شدن با پروازت را نداشته باشد

اي واي

كه اين دلهره مرا مي‌ميراند

 

 


banafsheh

 

 

ما نشناخته به هم پيوستيم و چون شناختيم پيوند را گسستيم


banafsheh

 

دور نيست روزی كه شاخه‌های خشكيده‌ام

                                                        سبز شوند

اينرا به اعتماد خورشيدی كه در وجود توست می‌گويم


banafsheh

 

فرزانگی در چشم ما كمال صداقت نيست

ديوانه باش تا باورت كنم

همين


banafsheh

 

خداوندا تو می‌دانی

كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجی می‌كشد آنكس

كه انسان است و از احساس سرشار است


banafsheh

 

وقتی جهان از ريشه جهنم

و آدم از عدم

و سعی از ريشه‌های ياس می‌آيد

وقتی كه يك تفاوت ساده

                              در حرف

كفتار را به كفتر

                              تبديل می‌كند

بايد به بی‌تفاوتی واژه‌ها

و واژه‌های بی‌طرفی

                              مثل نان

                                                دل بست

نان را از هر طرف بخوانی

                                       نان است


banafsheh

 

رنج ، تفاوت ميان آن چيزی است كه وجود دارد

و

 آن چيزی كه تو می‌خواهی وجود داشته باشد


banafsheh

 

 

 

دوستت دارم

باور كن

نه به خاطر تو ... به خاطر شخصيتی كه به هنگام با تو بودن پيدا می‌كنم

 

 

 


banafsheh